ژانویه در نمره چهل/ مصاحبه اختصاصی باشگاه روزنامه نگاران مسجدسلیمان با زوج ارمنی از مسجدسلیمان قدیم

پیش از ظهر کریسمس سال 2013(چهارم دیماه1392)در خانه ای گرم و صمیمی در یکی از خیابان های نزدیک میدان هفت تیر تهران، میهمان زوج مهربان و میهمان نوازی بودم که نیم قرن زندگی مشترک عاشقانه را پشت سرگذاشته اند. آقای”خاچیک نوراویان”و همسرشان،خانم”راچیک (منصوریان)”که هر دو از بازنشستگان صنعت نفت نیز هستند، علاوه بر زندگی مشترک و فرزندانشان، یک عشق مشترک دیگر نیز دارند و آن هم عشق به مسجدسلیمان است. این گونه بود که در خلال مصاحبه هرجا به نام و یاد مسجدسلیمان رسیدیم، قطرات اشک را از گوشه چشمان نافذشان نجیبانه پاک کردند! در آستانه سال جدید میلادی، پای خاطرات این دو همشهری عزیز ارمنی نشستیم تا از خاطراتشان در مسجدسلیمان قدیم بشنویم. هرچند این مصاحبه ی بلند، از نظر حجم و تعداد کلمات از استاندارد حرفه ای روزنامه نگاری وب(web)بیشتر بوده و برای رسانه چاپی مناسب تر می نماید، اما پیشنهاد من ذخیره کردن و خواندن آن است. زیرا زوایای جالبی از تاریخ مسجدسلیمان و روابط مسالمت آمیز شهروندان مسجدسلیمان را روشن می کند…

باشگاه روزنامه نگاران مسجدسليمان/ فرشيد خداداديان: آقای خاچیک نوراویان متولد بیست و سومین روز خرداد 1319 در مسجدسلیمان است. مرحوم پدرش،”آوانس نوراویان”از کارکنان قدیمی ترابری شرکت نفت و راننده ماشین های بزرگ FT بود که بین آغاجاری، مسجدسلیمان، آبادان و دیگر مناطق نفت خیز در رفت و آمد بود و علاوه بر خدمات فراوان، در جریان جنگ جهانی دوم نیز به همراه دیگر همکارانش، کمک های شایانی به نیروهای متفقین کرده بودند.

زنده یاد”آوانس نوراویان”از ارامنه چهارمحال و بختیاری بود که با رونق فعالیت های شرکت نفت به مسجدسلیمان مهاجرت و در شرکت مشغول به کار شد. امروز از بین سه پسر و پنج دختر خانواده ی نوراویان بزرگ، تنها”خاچیک”و خواهرش”مریم”مانده اند. با خاطراتی در سینه از خانواده ای که محبت و صفا را در کوچه پس کوچه های محله ی نمره چهل و در کنار دیگر همشهریان مسجدسلیمانی تجربه کرده بودند.

آقای نوراویان در مورد فعالیت های برادران و خواهرانش چنین توضیح داد؟

بزرگ ترین برادرم، زنده یاد”آموثی”نوازنده ی چیره دست ویلون بود که باعث شد من هم به موسیقی علاقمند شوم. برادر کوچکترم زنده یاد”کروپ”نیز علاوه بر فعالیت در موسیقی و نواختن هنرمندانه ی گیتار، از قهرمانان ورزشی در رشته های شنا و شیرجه و همچنین ژیمناستیک بود و سایر اعضای خانواده هم همچون همه ی جوانان مسجدسلیمانی هم دوره خود، در ورزش و درس و هنر علاقمندی های خود را دنبال می کردند.

“مریم”،خواهرم نیز که هم اکنون در سرای سالمندان ارامنه تهران از او نگهداری می شود، از هفده سالگی به استخدام صنعت نفت درآمد و در آبادان، اهواز و مسجدسلیمان سال ها کار کرد. او از شاگردان ممتاز تکنیکال اسکول بود و در دوران فعالیت کاری نیز همواره به سختکوشی و نظم شهره بود.”

لطفاً از دوران مدرسه و تحصیلتان بفرمایید. کجاها درس خواندید؟

به دلیل انتقال پدر به آبادان، من کلاس های اول و دوم ابتدایی را در دبستان ادب، مدرسه ارامنه آبادان که نزدیک سینما تاج آن شهر بود درس خواندم. پس از آن با بازگشت پدر به مسجدسلیمان، در محله نفتون تا کلاس ششم و بعد از آن هم در مدرسه محمدرضا شاه سبزآباد درس خوانده و دیپلم ادبی گرفتم.

من نخستین و تا جایی که تحقیق کرده ام تنها ارمنی بودم که توانستم در آن مقطع دیپلم ادبی بگیرم. رئیس دبیرستان سبزآباد مدیری به نام نیکویی سمیعی بودند و خاطرم هست که برای ایجاد رشته ادبی تا مقطع دیپلم به همراه چند تن از همکلاسی هایمان از جمله چالنگی و دیگر دوستان تا اتاق رئیس اداره فرهنگ مسجدسلیمان نیز رفتیم تا توانستیم ایشان را متقاعد به ایجاد رشته ادبی کنیم.تیرماه سال 1339 من از دبیرستان سبزآباد فارغ التحصیل شدم.

گفتید که برادر بزرگترتان باعث شد شما به موسیقی علاقمند شوید.در این زمینه بیشتر توضیح دهید؟

برادرم ویولونیست قابلی بود و من ابتدا برای این که وی بتواند ریتم بهتری بگیرد برایش با جاز ضرب می گرفتم. از دوازده یا سیزده سالگی با تشویق برادرم نواختن تنبک را یاد گرفتم و خیلی زود با برادرم و دوست دیگری به نام”آندرانیک سیراکی”یک ارکستر سه نفره موسیقی بنام”پاراموند”را تشکیل دادیم. در جشن ها و برنامه های مختلف در باشگاههای مسجدسلیمان برنامه اجرا می کردیم و بعد از آن به دیگر مناطق نیز رفتیم و به اجرای برنامه پرداختیم. دوستان دیگری که به مرور به گروه ما اضافه شدند افراد زیادی بودند مثلاً بعدها”گریک”سرپرست گروه ما شد. آرتوش، نوازنده ترومپت، هرایر اکوزیان،”هارو”نوازنده ساکسیفون و”ماکول”نوازنده قره نی دوستان دیگری بودند که به گروه ما اضافه شدند.

آیا همه این ها بچه های مسجدسلیمان بودند؟

بله تمامی ایشان بچه های ارمنی مسجدسلیمان بودند.

این روزها از ایشان خبری دارید؟

آندرانیک، متاسفانه همان سال ها در اثر تصادف فوت کرد. هرایر الان خارج از کشور زندگی می کند و پزشک است. بیشتر دوستان دیگری که از آن ها خبر دارم نیز خارج از کشور هستند

  در عرصه موسیقی شما با همشهریان غیر ارمنی نیز همکاری مشترکی داشتید؟

:بله چند تایی بودند که با گروههای موسیقی همکاری داشتند. به عنوان مثال باید از زنده یاد بهمن علاءالدین یاد کنم که تجربه همکاری با ایشان را در برخی از جشن های مسجدسلیمان داشتیم. یک نکته را باید بدانید و آن هم این است که آن سال ها برای ما مسجدسلیمانی ها مهم نبود مسلمان باشیم یا ارمنی یا آسوری یا کلیمی. بختیاری باشیم یا اصفهانی یا یزدی و… صفا و صمیمیت و دوستی و مهربانی صفت همه ساکنان مسجدسلیمان بود و همه با هم به خوبی و خوشی زندگی می کردیم و شاد بودیم و در شاد کردن یکدیگر نیز کوشش می کردیم. در هر مجلس و محفلی برای شاد بودن و شاد کردن کوشا بودیم و همان خاطرات نیز امروز علیرغم شیرینی، بیشترین دلتنگی ها را برایم به همراه می آورد.

موسیقی روح انسان را نوازش می دهد و در حقیقت روح انسان با موسیقی است که زنده می ماند. در بین نمونه های مختلف موزیک، موزیک ایرانی و خصوصاً موزیک سنتی ایرانی ظرفیت های بسیار بالایی دارد. مثلاً تنها در موسیقی سنتی ایرانی است که شما ربع پرده دارید. این در موسیقی خارجی وجود ندارد و به همین دلیل است که تنظیم ریتم خصوصاً در موسیقی سنتی ایرانی بسیار هنرمندانه تر صورت می گیرد. موضوعی که باعث شد من نیز به موسیقی ایرانی جذب شوم همین توانایی ها و ظرفیت های موسیقایی بود.

با تمرین مستمر و تشویق برادر و خانواده و دوستان در این زمینه بسیار کوشا بودم. خاطرم هست سالی را که بانویی هنرمند، به نام”بانو نوا”،که آن سال ها بسیار نیز معروف بود برای اجرای برنامه موسیقی به مسجدسلیمان آمده بود. گروه موسیقی که ایشان را همراهی می کردند دو هنرمند به نام های”کمال تارزن”و همچنین جازیستی به نام طاهری بودند. گویا در بین سفر آقای طاهری به دلایلی قهر کرده و به تهران باز گشته بود. بعداز ظهری بود که آقای مرتضی پور رئیس امور اجتماعی شرکت به درب خانه ما آمد و گفت؛ خاچیک امشب بیا باشگاه مرکزی.

من تنبکم را برداشته و به باشگاه رفتم. حدود یک ساعت با بانو نوا و کمال تارزن تمرین هماهنگی کرده و در مراسم اصلی به همراه ایشان به روی صحنه رفتم. موسیقی روح مرا همواره نوازش می دهد. تا امروز نیز چنین است. شعر و ترانه ای هم برای مسجدسلیمان عزیز ساخته ام(آقای نوراویان از جای خود برخاست و گیتارش را آورد و بخش هایی از ترانه زیبایش را با آکورد گیتارش برایمان خواند):

ام آی اس،ام آی اس/ شهر زیبای من/ام آی اس،ام آی اس/شهر رویاهای من/ام آی اس،ام آی اس/شهر خاطره های من/هرکجا باشم،هرکجا باشم/به یاد تو ام،ام آی اس/هرکجا باشم،هرکجا باشم/من با تو زنده ام،ام آی اس

…و بغض،او را از اجرای ادامنه ترانه اش بازداشت!

بسیار هم عالی. گفتید که شما و برادرانتان در عرصه ورزشی نیز فعال بودید؟

بله همان طور که گفتم برادر کوچک ترم زنده یاد”کروپ، از قهرمانان رشته شنا و شیرجه و همچنین ژیمناستیک بود.من هم در رشته های ورزشی شنا،بسکتبال و دو و میدانی فعالیت داشتم.با دوستان عزیزی همچون منجزی،کمایی،شکرخدایی و موسوی و دیگر دوستان تیم شنای مسجدسلیمان را تشکیل داده و در مسابقات مختلف حضور پیدا می کردیم.

استاد ارجمند، جناب آقای منوچهر یاوری در کتابشان؛”شهر من مسجدسلیمان”در کنار ورزشکاران همشهری، به نام من و برادرم نیز اشاره کرده اند.

به خاطر دارم که یک سال در یک مسابقه دو،به مسافت پانزده کیلومتر از چشمه علی تا کلانتری شرکت کرده و نفر اول آن مسابقه شدم. در مسابقات آموزشگاهها نیز من در تیم بسکتبال بودم و همچنین در شنا نیز قهرمان پاپیون چندین مسابقه کشوری شدم.

هیجده یا نوزده ساله بودم که بعد از آقای همایونفر از اصفهان،مقام دوم مسابقات کشوری شنا را بدست آوردم و برای آموزش حرفه ای شنا در تهران زیر نظر یک مربی ژاپنی آموزش حرفه ای شنا را دنبال کردم.

ارامنه مسجدسلیمان بیشتر در کدام محلات زندگی می کردند؟

یک نکته را به شما بگویم. در مسجدسلیمان همه ما با دوستان و همشهریانمان یک خانواده بودیم و اصلا بحث ارمنی و مسلمان و کلیمی در بین نبود. اما از نظر محل زندگی و خانه ها، مرکزیت ارامنه در نفتون و نمره چهل بود. علاوه بر این در محله های پشت کوه، چشمه علی، پشت برج، میدان، باغ ملی، کمپ کرسنت و یکی دو تا خانواده هم در بی بی یان زندگی می کردند. مثلاً دکتر شقیه، آسیستانی بود که در بی بی یان زندگی می کرد و ارمنی بود.

کلیسا نیز چنانچه می دانید در نمره چهل واقع بود و البته یک کلیسای دیگر نیز در بازارچشمه علی ساخته شده بود که البته ویژه خارجی ها بود. کلیسای نمره چهل سابق بر آن و در زمان حضور هندی ها در مسجدسلیمان، باشگاه هندی ها بود. کلیسای نمره چهل چنانچه می دانید معماری اش شبیه دیگر کلیساها نیست. دلیلش همان است که پیش از آن باشگاه هندی ها بود. در نهایت نماینده اسقف ارامنه به مسجدسلیمان آمد و با خواندن دعای تبرک اجازه داد از آن محل به عنوان کلیسا استفاده شود.

کشیش”ماکار”و کشیش”روبن”از جمله کشیش های کلیسای نمره چهل بودند که بسیار مورد احترام ارامنه و البته همه مردم مسجدسلیمان بودند.

مدرسه مهرداد نمره چهل نیز ویژه بچه های ارامنه بود. گورستان ارامنه در نفتون واقع بود و هنوز هم البته هست و سنگ قبور عزیزانمان در نفتون، یادگاران بر جای مانده ارامنه در اولین شهر نفتی ایران هستند.

صدای ناقوس کلیسای نمره چهل هنوز در گوش من است و نوای گروه کر کلیسا که در آنجا من نیز عضو بودم و باس خوان گروه بودم. درهمین جا هم بود که با همسرم آشنا شدم. آشنایی که در میلادی1960(1339 خورشیدی)خوشبختانه به ازدواج انجامید. ما در همان نمره چهل ازدواج کردیم و کشیش مان نیز کشیش ماکار بود. ساقدوش ما هم دوست خوبمان،سیمیک احمدآبادی بودند.

قبل از شروع مصاحبه گفتید که معاف شدنتان از خدمت سربازی هم داستان جالب داشته؟

بله.خرداد ماه سال 1340 من، دوستم”آرتوش گالستیان”و تعداد دیگری از بچه های مسجدسلیمان به سربازی اعزام شدیم. ما را که مدرک دیپلم داشتیم به تهران آورند. در میدان باغ شاه تهران، تمامی افراد اعزامی از جاهای مختلف کشور را به 10 گروه که هر گروه شامل چند هزار نفر می شد تقسیم کردند.

موقع اعزام همسرم بسیار بی قرار بود و نگران این بود که سربازی من جای دوری بیفتد و از هم دور بمانیم. در میدان گفتند که قرار است قرعه کشی کنند تا عده ای سرباز و عده دیگری معاف باشند. در دل خداخدا می کردم که گروه ما که شماره پنج بود معاف شوند تا بتوانم نزد همسر و خانواده ام باز گردم. دوستم آرتوش اعتقاد داشت عدد پنج برایش شانس ندارد. به همین دلیل به گروه دیگری جابجا شد. قرعه کشی آغاز شد و اضطراب ما نیز هر لحظه بیشتر و بیشتر می شد. سرانجام وقتی گروه پنج معاف اعلام شد، از باغ شاه تا توپخانه را پیاده طی کرده و بیشتر مسیر را نیز دویدم تا به مسجدسلیمان تلفن کنم و به اطلاع همسر و خانواده ام برسانم که دعاهایشان مستجاب شده. من به مسجدسلیمان برگشتم و آرتوش، طفلکی به سربازی اعزام شد!

چه سالی به استخدام شرکت نفت درآمدید و در چه مناطقی کار کردید؟

همان سال 1340 به استخدام نفت درآمدم. شروع به کارم در اداره بازرسی اموال شرکت اکتشاف و تولید نفت و مسئولیتم بازرسی اموال منقول و غیرمنقول شرکت بود. دفتر مرکزی ما در مسجدسلیمان بود. اما به تمام مناطق نفت خیز ماموریت می رفتیم. خارک، آغاجاری و آبادان و دیگر مناطق از جاهایی بودند که با بازرسان همکارم بدان ها سرکشی می کردیم. دفتر ما پشت افرمبی بود و با روسایی همچون مستر شومیکر، مستر بین، مستر کوبلند و همچنین آقای گلوارد که ارمنی بودند کار کردم.

همکاران بسیار خوبم در آنجا، آقایان؛ بهرام بابامزید، دلاورپور، قربانی،سیبیک احمدآبادی (همان ساقدوش عروسی مان)آقای بارسقیان، هرین هاپتلیان و همکاران دیگری بودند که یاد و خاطره شان را همواره گرامی می دارم. شش سال در آنجا کار کردم و پس از آن به تهران منتقل شدم. من در امور بازنشستگی شرکت اکتشاف و تولید در کوچه یغما، واقع در خیابان جمهوری فعلی مشغول به کار شدم. بعد از انتقال دوست قدیمی ام، آقای احمدآبادی به شرکت ملی گاز و بنا به معرفی ایشان، چون از تخصص من در بخش بازرسی اموال اطلاع داشت، من هم از تاریخ 25 شهریور سال 1351 به شرکت ملی گاز، واقع در ساختمان هفت تیر منتقل شدم و در بخش کالا و بخش خرید خارجی در آن ساختمان و همچنین ساختمان مرکزی سوم فعلی، در خیابان طالقانی فعالیت داشتم. تا سال 1373 که بازنشسته شدم.

اواسط پاییز آن سال نامه اداری با امضای آقای منوچهر سفید کوهی رئیس امور کارکنان شرکت ملی گاز به من تحویل دادند که در آن آمده بود: آقای خیچا نوراویانی کارمند شماره47264 نظر به این که از تاریخ 10/8/1373 به افتخار بازنشستگی نایل شده اید…

هر چند من سال های آخر فعالیت کاری ام را در تهران بودم، اما لحظه ای از یاد مسجدسلیمان و همشهریان خوبمان غافل نبودم.

این مشخصه تمامی مسجدسلیمانی ها در سراسر دنیاست.در آستانه سال جدید میلادی،لطفاً در مورد حال و هوای مسجدسلیمان و نمره چهل در ماه ژانویه هر سال توضیح دهید

ژانویه ها،محله ی نمره چهل،دیدنی تر و دوست داشتنی تر از همیشه بود. بیشتر ارامنه مسجدسلیمان از شاخه گریگوری بودند. البته چند خانواده ارمنی کاتولیک هم داشتیم. مسیحیان گریگوری که امروزه به ارتدکس معروف هستند، چنانچه می دانید شب سال نو و همچنین ششم ژانویه، روز غسل تعمید حضرت عیسی مسیح را جشن می گیرند.

ما در کنار کلیسای نمره چهل یک سالن اجتماعات داشتیم که البته بخش مشترک بین مدرسه ارامنه و کلیسا بود. ارامنه از ساعت حدود هشت شب روز دهم دیماه هر سال، برابر با آخرین ساعات سال میلادی در این سالن جمع شده و به دعا و جشن و پایکوبی می پرداختند. هنرنمایی افرادی که همچون ما در زمینه موسیقی فعالیت داشتیم نیز در این جشن بیشتر می شد.جشن شب سال نو تا ساعت دوازه شب که عقربه ثانیه شمار ورود به سال جدید میلادی را اعلام می کرد،ادامه و تا پاسی از ساعات شب ادامه داشت.نخستین روز سال نو نیز معمولاً به دید و بازدید فامیل و همسایگان می گذشت و این جشن ها تا ششمین روز سال نو که سالروز غسل تعمید مسیح است نیز ادامه می یافت.

همشهریان غیر مسیحی هم در این جشن ها شرکت می کردند؟

منعی برای ایشان وجود نداشت اما معمولاً نمی آمدند. همکاران شرکتی در جشن های باشگاه مرکزی و دیگر باشگاهها شرکت می کردند. البته همشهریان خیلی لطف داشتند و روزهای نخست سال به دید و بازدید با همسایگان ارمنی خود می پرداختند. چنانچه ما نیز عید نوروز را جشن گرفته و متقابلاً به دید و بازدید ایشان رفته و تبریک می گفتیم.

جشن ها بهترین مناسبت برای همدلی و همراهی و بهترین نماد همزیستی مسالمت آمیز و مثال زدنی مردم مسجدسلیمان بود که برای محبت کردن از یکدیگر سبقت می گرفتند. همسرم در این زمینه خاطرات زیادی دارد.که می توانید از خود ایشان بپرسید.

بله حتماً.خانم نوراویان،لطفاً در ابتدا بیشتر خود را معرفی فرمایید

با تشکز از شما. من”راچیک منصوریان”هستم. فرزند مرحوم”گارابت منصوریان”و در سال 1320 در اصفهان بدنیا آمدم. از شش سالگی با توجه به اشتغال پدرم در شرکت نفت به مسجدسلیمان مهاجرت کردیم و بخش عمده ای از بهترین سال های زندگی ام را با همشهریان مهربان و عزیز مسجدسلیمانی سپری کردم. مرحوم پدرم با این که سواد فارسی نداشت، اما شاهنامه را حفظ و با کلیله و دمنه نیز آشنا بود. همین روحیه باعث نزدیکی ما و همسایگان مسلمان و دیگر همشهریانمان شد.

واقعیت این است که واقعاً موضوع تفاوت های دینی و مذهبی در مسجدسلیمان موضوع شهروندان نبود و همه با هم و در کنار هم روزگار می گذراندیم. من هم در گروه کر کلیسای نمره چهل بودم و الان که شنودنده حرف های شما و خاچیک در مورد مسجدسلیمان و جشن های سال نو در این شهر بودم، تمامی خاطرات همچون پرده ی سینما از جلوی چشمانم گذشت.

از آشنایی تان با آقای نوراویان بفرمایید.

::جوانان ارمنی در مسجدسلیمان انجمنی به نام انجمن اوژانداک داشتند که کارهای اجتماعی، فرهنگی و ورزشی و کارهای عام المنفعه انجام می دادیم. خاچیک هم آنجا عضو بود. در گروه کر کلیسا نیز با هم بودیم. در دسته کر من گاه تک خوان و گاه نیز دوئت خوان بودم. یعنی با یک دختر دیگر دوصدایی نواهای مذهبی کلیسا را اجرا می کردیم.

مرحوم پزشکیان، رهبر گروه کر بودند. در مقطعی نیز زنده یاد”واروژان”شاعر و ترانه سرای معروف ارمنی در کلیسای نمره چهل رهبر کر بودند و حتی برای من چند ترانه نوشتند که در برنامه های موسیقی اجرا کردم و بسیار مورد توجه واقع شد.

دوستان خوبی داشتم که پیانیست کلیسا بودند از جمله خانم”خاتونیک سوکاس”که الان در امریکا زندگی می کنند و همچنین دوشیزه روشندلی به نام”پایلیک”که هم اکنون بانویی هنرمند بوده و در کلیسایی در تهران همچنان پیانو می زنند.

به هر حال در چنین فضایی من و خاچیک با هم آشنا و به یکدیگر علاقمند شدیم و تاکنون نیز به لطف خدا در کنار هم روزگار خوشی داریم.

شما نیز در مقطعی در شرکت نفت مشغول بکار بودید.

بله من پس از گرفتن مدرک سال نهم در آزمونی که شرکت نفت برای جذب نیرو در بخش هالریت برگزار کرد شرکت کردم و در بین 350 متقاضی شرکت کننده،جزء 30 نفر مورد نیاز و با رتبه ای خوب پذیرفته شدم. همین جا باید یادی بکنم از همکلاسی های خوبم در کلاس نهم دبیرستان مهر، اقدس خاقانی، ثریا استوار، پریچهر انوری، کتایون طهماسبی و همچنین خانم ایرانپور و دیگر دوستانم که خاطرات خوب دوران دبیرستانم را با آن ها و دوستان ارمنی همکلاسی ام شریکم. هالریت، سیستمی برای انتقال داده های آماری بود که پیش از آمدن کامپیوتر در سیستم های اداری و صنعتی روز دنیا استفاده می شد.صفحات مورد نظر با دستگاهی مخصوص و با برنامه کد نویسی خاصی توسط کاربر پانچ(سوراخ)می شد و مورد استفاده قرار می گرفت.

بعد از قبولی در آزمون و مصاحبه ما را برای دوره آموزشی به ترنینگ اسکول چشمه علی بردند و در آنجا زیر نظر آقای منجزی و خانمی خارجی به نام میس سر(Ms.Ser)مشغول به آموزش شدیم. باید سه ماه آموزش می دیدیم تا به محل کار اصلی منتقل شویم، اما من و یکی از دوستانم به نام خانم”مارو تاشچیان”که بهتر از دیگر همدوره ای ها کار را فراگرفته بودیم در قسمت هالریت مشغول به کار شدیم و نه(9) سال در آن بخش کار کردم تا این که نهایتاً بعد از تولد فرزند اولم و به خاطر این که نیاز می دیدم وقت بیشتری را در خانه و در کنار همسر و فرزندم باشم از قانون سالی دو ماه استفاده و خود را بازنشسته کردم.

فرزندانتان چه موقع بدنیا آمدند و هم اکنون چه می کنند؟

::فرزند اولم که دخترم است، سال1342 به دنیا آمد و پسرم”لئون”نیز سال 1347 متولد شد. دخترم در تهران زندگی می کند و دو فرزند پسرش،نوه های خوبمان،”آریس”، دانشجوی دکتری ریاضی محض است و”آرمن”نیز که دانش آموز پیش دانشگاهی است، به تشویق خاچیک در عرصه موسیقی نیز فعالیت دارد و گیتاریست خوبی است.

پسرم لئون نیز دکترای صنایع دارد و همراه همسرش در امریکا زندگی می کنند و از ما هم بی خبر نیستند.

مهمترین ویژگی های آقای نوراویان را که منجر به بیشس از پنجاه سال زندگی مشترک توام با آرامش و رضایت شده از نظر شما کدامند؟

خاچیک مرد مهربان و اهل خانواده ای است. همیشه برای رفاه و آسایش خانواده بیشترین تلاش را کرده و هیچ چیز را به خانواده ترجیح نداده.ما در تمامی این سالها با یکدیگر تفاهم و همفکری خوبی داشته ایم و همیشه روی حرف و کار درست به توافق رسیده ایم. فارغ از این که آن حرف یا نظر درست را من گفته باشم یا خاچیک.

او همچنین روحیات خوب و منحصر به فردی دارد. همیشه مرا با یادآوری خاطرات خوب سورپرایز می کند. مثلاً در همین پنجاه و یکمین سالگرد ازدواجمان، عکس عروسی مان را برد و در یکی از این مراکز طراحی روی وسایل کادویی، چندین لیوان با عکس عروسی مان طراحی کرد. من خیلی سورپرایز شدم. هر کدام از فامیل هم که برای تبریک می آمدند یکی از آن ها را یادگاری می داد. این هدیه از تظر من ارزشی دارد که با هیچ پولی قابل محاسبه و قیمت گذاری نیست!

یا مثلاً آخرین باری که به اتفاق به مسجدسلیمان رفتیم، حدود ده سال پیش بود. شماره شناسنامه من هنگام تعویض، اشتباه شده بود و باید به اداره ثبت احوال مسجدسلیمان می رفتیم تا شماره درست را تایید کنیم. بعد از انجام این کار در نزدیکی اداره ثبت احوال مسجدسلیمان، بی مقدمه مرا به یک مغازه طلافروشی برد و حلقه ازدواج خریدیم. گفت چون شماره شناسنامه ات تا الآن اشتباه بوده و حالا تصحیح شده، باید مجدداً ازدواج کنیم!

این ها شاید شوخی بنظر برسد.اما یقین داشته باشید خانم ها در هر سن و شرایطی که باشند با این سورپرایزها بیش از پیش قدر همسرانشان را می دانند.

بسیار جالب.در خلال صحبتهایتان به ثبت امور سجلی ارامنه در مسجدسلیمان اشاره کردید،بعد از تعطیلی کلیسای نمره چهل این امور در کجا انجام می شود.

تا مدتی در اداره ثبت احوال مسجدسلیمان بود اما جدیداً به کلیسای وانک در اصفهان منتقل شده و کلیه مستندات در این کلیسا بایگانی شده است. حتی ناقوس کلیسای نمره چهل نیز به کلیسای وانک منتقل شده. ارامنه نیز در تهران،اصفهان و شاهین شهر و شهرهای دیگر و البته بخش بیشتری از آن ها به خارج از کشور مهاجرت کرده اند. اما تمامی ما در یک چیز مشترک هستیم و آن هم عشق به مسجدسلیمان است. عشق به جایی که بهترین جای دنیا بوده و هست.

یکی از دوستان خانوادگی مان که خارج از کشور زندگی می کنند و از ارامنه مسجدسلیمان هم بودند چند وقت پیش تلفنی به ما می گفتند که بیشتر جاهای دنیا را دیده اند اما با قاطعیت می گفتند هر جای دنیا، هرچیزی که دیدم، پیش از آن در مسجدسلیمان دیده بودیم. آن ها که حقیقتاً بسیار اهل سفر بوده و بیشتر مناطق دنیا را رفته اند، مثلاً همین ورزش اسکواش را مثال می زدند که اخیراً در دنیا مسابقات جهانی آن برگزار می شود و در مناطق مختلف طرفدارانی دارد و همه ما خاطرمان هست که از ورزش هایی بود که آن سال ها در مسجدسلیمان بازی می شد!

  با تشکر از وقتی که برای انجام این مصاحبه اختصاص دادیدو به عنوان آخرین سوال لطفاً مشترکاً بفرمایید که ارتباط ارامنه مسجدسلیمانی و کلاً خوزستانی ساکن تهران هم اکنون به چه صورت است؟

انجمن فرهنگی و ورزشی چهار محال که همه ما عضو آن هستیم،انجمنی است که مدتی پیش هفتاد و پنج سالگی تاسیسش را جشن گرفتیم. این انجمن نخستین بار توسط پنج ارمنی در آبادان تاسیس شد و امروزه در تهران فعالیت دارد.ما جلسات هفتگی و ماهیانه داریم و معمولاً یکی از سوژه های اصلی این جلسات،خاطرات ما از مسجدسلیمان عزیز است.

از این فرصت استفاده کرده و ضمن تبریک سال نو میلادی به همه و خصوصاً مردم مسجدسلیمان، آرزوی سربلندی و خوشبختی تمام هموطنان و همشهریان را در سال جدید داریم.

از شما نیز که این فرصت را فراهم کردید تا ما ضمن مرور خاطرات، به همشهریان و عزیزان خود عرض ارادتی دوباره داشته باشیم،سپاسگزاریم.

درباره نویسنده

7060مطلب نوشته است .

۱۲ Comments on “ژانویه در نمره چهل/ مصاحبه اختصاصی باشگاه روزنامه نگاران مسجدسلیمان با زوج ارمنی از مسجدسلیمان قدیم”

  • محمدی wrote on ۵ دی, ۱۳۹۲, ۹:۰۰

    این بنده خدا ها هنوز از مسجدسلیمان سی سال پیش ذهنیت دارن

  • نوروز - ح wrote on ۵ دی, ۱۳۹۲, ۱۲:۰۹

    آقاي خداداديان دست مريزاد ما را بردي به قديما. سال هاست از ايران جدا هستم ياد نپشت برج ،تاپو، مردون چهرازي بخير خيلي دلم گرفت… آقاي مرادي اگه مي شه بازم از چنين مطالبي استفاده كنيد.

  • معبد wrote on ۵ دی, ۱۳۹۲, ۱۲:۲۲

    مصاحبه بسيار جالب و نويي بود دستتان درد نكند

  • بهارلویی wrote on ۵ دی, ۱۳۹۲, ۱۴:۲۹

    بسیار کار جالبی انجام دادین

  • مسجدسلیمانی wrote on ۵ دی, ۱۳۹۲, ۱۵:۲۱

    خیلی جالب و خواندنی بود
    نمیدونم چرا شهری به اون شکل زیبا و پیشرفته باید الان ویرانه باشه ؟ ؟ ؟ . . .

  • قباد آذرآیین wrote on ۶ دی, ۱۳۹۲, ۵:۵۳

    دستت درد نکنه فرشیدجان.با اجازه از مطالب این مصاحبه برای رمان”فوران” استفاده می کنم..کار ت بسیار بسیار عالی است..بازهم بگرد و این انسان ها را که گنجینه ای از خاطراات هستندپیدا کن و قبل از این که چهره در نقاب خاک بکشند خاطراتشان را جمع آوری کن…موفق باشی

  • بازفتي wrote on ۶ دی, ۱۳۹۲, ۱۳:۲۸

    دست شما درد نكند جناب مرادي با انتشار اين مطلب همه را به 50 سال پيش برديد. عالي بود. از آقاي خداداديان هم به خاطر انجام اين مصاحبه تشكر مي كنم.

  • مراد بختیاری wrote on ۶ دی, ۱۳۹۲, ۱۹:۳۰

    اگه اشتباه نکنم “خاچیک نوراویان” همیشه میومد استخر نفتون شیرجه های عالی هم میزد ولی مثل اینکه “خاچیک نوراوف” بود شاید بعد فامیلشو عوض کرد اون موقع نوراوف صداش میکردند !

  • سارا wrote on ۲۰ بهمن, ۱۳۹۲, ۱۱:۰۴

    مصاحبه ی زیبا و پر محتوایی بود. با آرزوی توفیق برای شما

  • آرش احمدی wrote on ۲۷ مهر, ۱۳۹۳, ۹:۵۴

    سلام ودرود بر استاد خدادادیان

    ، واقعا از این گزارش لذت بردم ، سالها به دنبال مطالبی ناب و زنده از ارامنه مقیم مسجدسلیمان بودم که در این گزارش پیدا کردم ، از اینکه این گزارش کامل و جامع از دو زوج خوشبخت را ارائه دادی سپاسگزارم. اکثر ارامنه عزیزی که در کشور زندگی می کنند انسانهای معتقدی هستند و به تمامی دوستان ارامنه ایرانی افتخار می کنم ، بخصوص آن عزیزانی که یادگاران شهر اولین ها یعنی مسجدسلیمان هستند. با آرزوی سلامتی و تندرستی

  • سارا wrote on ۸ مهر, ۱۳۹۴, ۳:۵۸

    با سلاممن یه بختیاری ام از شهر مسجدسلیمان امروز بعد از مدتها قدم به محله چشمه علی گذاشتم واز یاداوری خاطرات گذشته و مغازه شیرانی و …کلی لذت بردم گلخانه قدیم شهرداری تبدیل به پارک شده بی اختیار رفتم روی صندلی نشستم و نگاهم به جلو بود که کلیسا رو دیدم . کلیسایی که قدمت صدساله داره .و چقدر محکم و …باقی مانده ناگهان این فکر که شاید چند ماه اینده تبدیل به اپارتمان شود دلم را لرزاند . تمام فکرم این شد که چطور میتوانم جلوی این حادثه رو بگیرم .اگر پولداربودم حاضربودم یه میلیارد پول بدم که کلیسا رو بخرم و کلیسا رو همینطور نگهدارم .این فکر به ذهنم رسید که برم اداره میراث فرهنگی … ولی از اینکه میراث فرهنگی تا حالا هیچ کاری انجام نداده ومثل کلیسای نمره چهل که هیچ اقدامی انجام نداد کلی عصبی وناراحت شدم .خواهش میکنم اگر یه کمپین برای جمع اوری امضا یا جایی برای جلوگیری از تخریب کلیسا هست به من هم خبر بدید .

  • MIS wrote on ۸ مهر, ۱۳۹۷, ۰:۳۸

    دستتون درد نکنه آقای فرشید خدادادیان. مطلب بسیار جالبی بود..هراز گاهی میام و بیاد آن دوران این مطلب رو میخونم.. بجز یک مسجدسلیمانی هیچ کس دیگه نمیتونه عمق این مطلب رو درک کنه… یادآوری آن خاطرات خوب تمام وجودم را بدرد میاره. و همیشه از خودم میپرسم که چرا چنین شد؟ آیا حق مسجدسلیمان اینه؟ چرا کسی بداد مسجدسلیمانی ها نمیرسه؟

نوشتن دیدگاه

شما میتوانید از تصاویر مخصوص خود در قسمت نظرات استفاده نمایید برای اینکار از وب سایت آواتارکمک بگیرید .

تمام حقوق این سایت برای © 2018 باشگاه روزنامه نگاران مسجدسلیمان. محفوظ است.
ویرایش شده توسط سعید مرادی